تبليغاتX
دیوونه

دیوونه

نمیدونم چراولی خیلی احساس سردرگمی پیدا کردم خیلی

همش فکر میکنم یه آدم بیخود وبی ارزشم

خیلیم خستم

هیچ کارم روبرنامه ونظم پیش نمیره

خدائیش دیگه بریدم

نمیدونم باید چی کارکنم

نگرانی درسام که داره منو بیچاره میکنه

بنده خیلی خوبیم نیستم وشرمنده خدام

روم نمیشه ازش کمک بخوام

خدا کنه خودش بهم نظری بکنه

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت7:17 بعد از ظهرتوسط شروین شهابی |
نمیدونم چرا همش اتفاقات بد یه دفه برام میفتن

یکی که رئیسم واسه همیشه از ادارمون رفت ومن موندم یه عالمه مسئولیت

چون خدائیش رئیس خوبی بود

بااین که خیلی تو کار گاهی وقتا بهم سخت میگرفت ولی مثل یه استاد بود برام

وخیلی تو کارش وارد بود ولی حیف رفت

بعدش یکی از دوستای خیلی نزدیکم همین چن روز پیش عمرشو داد بخدا

اصلا باور کردنش برام سخته

چون همیشه میدیمش وتو ذهنم هم نمیومد این ادم بخواد بمیرهولی خوب

حیف که رفت

کاریشم نمیشه کرد

 

                         www.beterkoonim.com عکس های بسیار زیبا از شمع         

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت9:37 قبل از ظهرتوسط شروین شهابی |
نمیدونم چرا ولی سردردای لعنتی دست از سرم برنمیدارن

احساس میکنم خیلی تنهام وکارائی که باید انجام بدم خیلی زیادن

نمیدونم باید چیکارکنم

کسیم نیست که بتونم ازش کمک بگیرم

از این طرف درسامم زیاد شدن

خدا به دادم برسه بتونم این ترم پاسشون کنم

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت9:29 قبل از ظهرتوسط شروین شهابی |
از غم دوری او همدم میخانه شدم

همچو شبگرد غزلخون سوی میخانه شدم

بخدا این دله من پر ازغمه

تموم دنیا برام جهنمه

هرچه گویم من از این سوز دلم

ای خدا بازم کمه بازم کمه

چی بگم باکی بگم

عقده دلمو پیش کی خالی کنم

دلمو باچه زبون به این واون حالی کنم

خیلی دلم گرفته این ازکارای اداره -خیلی خسته شدم

هر طرفو بخوام جم کنم دارم کم میارم

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم ازخودم نمیتونم گریه کنم

دلم گرفته آسمون

ازخودتم خسته ترم

 توروزگار بی کسی یه عمره که دربدرم

دلم گرفته اسمون یه شب منو حوصله کن

منو چه از این ر وزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

اهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا اروم بگیره یه ادم شکسته تن

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت8:30 قبل از ظهرتوسط شروین شهابی |
از آفتاب عشق تو

سهم دلم فانوس شد

گفتي که د رخوابم ببين

روياي من کابوس شد

گفتي که دلتنگم بمان

تا ديده را دريا کني

هرگز فراموشم نکن

شايد مرا پيدا کني

از ياد من غافل شدي

عشق تو در من زنده بود

فکر دوباره ديدنت

صبر و قرار از من ربود

رفتي که برگردي، دلم

در انتظارت پير شد

گفتي که مي آيي، ولي

مثل هميشه دير شد!


 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط شروین شهابی |

چرا دلتنگ توام نمیدانم

ولی روزی بسویم بازخواهی گشت میدانم

ولی آن روز بس دیر است

تن عشق عزیزت درخاک زنجیر است

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت8:5 بعد از ظهرتوسط شروین شهابی |

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

 

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

 

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

 

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه

 

و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

 

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

 

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

 

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

 

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به

 

زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو

 

نمی گوید ؟

 

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می

 

کند ؟

 

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش

 

است

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت8:2 بعد از ظهرتوسط شروین شهابی |
دلم دوباره گرفته

احساس کنار گذاشته شدن ونادیده گرفته شدن بدجوری داره آزارم میده

وفکر میکنم به درد هیچ کاری نمیخورم

نمیدونم چرا ولی دارم احساس میکنم که یه موجود اضافی وبی ارزشم

وهیچ توانائی ندارم

این داره بدجور از امروز صبح اذیتم میکنه

فک میکنم رئیسم داره یه مقدار تبعیض بین من وهمکارای دیگم میزاره

واین فکر که به توانائی های من ارزش نمیزاره

یا این که منو باور وقبول نداره ناراحتم میکنه

نمیدونم چرا اینقد نظرش واسم مهمه

ولی دوست دارم همیشه بهترین ها باشم

وحتی بهترین ها مال من باشن

وشاید این خودخواهیه

نمیدونم

به هرحال امروز خیلی دلم گرفته

 

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت7:56 بعد از ظهرتوسط شروین شهابی |
خیلی دوست داشتم بهت بگم نرو

ولی آخرش چی؟

همون بهتر که رفتی ونموندی

تا منم بهونه ای واسه بودن داشته باشم

وانتظار

خودت خوب میدونستی که اینقد غرور دارم که التماست نکنم

واینقدر احساس دارم که میشه عاشقت بمونم

ولی رفتی

ومن هم واسه رفتنت سیاه نپوشیدم

حتی شب زنده داری هم نکردم

رفتنی که برگشت نداشته باشه

دیگه فکر کردن نمیخواد

همون بهتر که رفتی وتنها موندم

خودم وخودم وافکار وایده ای خودم

 

 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت7:42 بعد از ظهرتوسط شروین شهابی |

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت9:6 قبل از ظهرتوسط شروین شهابی |